تبليغاتX
نه
برای آره ها
+ نوشته شده در  جمعه ششم آذر 1388ساعت 21:25  توسط عباس جمالی | 
 برای تلفظ اسمت

دهانت را از هم پاشیدند

برای اینکه بفهمند زنده ای

رگانت را گشودند

شاید یرای اینکه فهمیده اند هستی

جنازه ات را پنهان می کنند

بیا،بیا همین جمعه به ورزشگاه برویم

تو هم طرفدار قرمزها هستی

هم آبی ها

پیراهن پاره پاره ات که سرخ

جای لقت هایشان

خون مرده

آبیست

اینجا استادیوم آزادیست

فریاد بزن

اسمت را تلفظ کن با دهان از هم پاشیده ات

رگ های آویزانت را به جای پرچم تکان بده

برای من لیدری کن

برای تو تشویق می کنم

درهای استادیوم آزادی را بسته اند

داور سوت پایان بازی را سالهاست که زده است

این جماعت سرگردان،ارواح گل های فراموش شده اند

تورهای دروازه آهنیست

در دروازه دروازه بان نایستاده است

زندانبان نشسته است

خواستی استراحت کنی؛سردخانه همان رختکن است

لباسهایت را هم آنجا عوض می کنند

غصه ی سوت پایان را نداشته باش

داور سوت پایان بازی را سالهاست که زده است

و این جماعت سرگردان ارواح گل های فراموش شده اند

با پیراهن سفید

شماره ی بیست

به میدان آمده ای

داور برای اخراج تو

کارت های قرمزش را تمام کرده است

این بازی پاین یافته را دوباره شروع کرده ای

آقایان،خانمها

این بازی نود دقیقه نیست

ودیگر سوت پایان بازی را داورها نمی زنند

                                                                                                                         

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 17:31  توسط عباس جمالی | 

1
به باران بگو:

پیراهن های ما از درخت های گیاس قرمز نیست

به باران بگو:

کفش های ما از پرسه های بی وقفه در باغ پاره نیست

به باران بگو:

فاطمه از بالای درخت توت نیفتاد که پایش شکست

علی از کم شدن گردوهای باغ بغضش نترکید

و آقای مسجد محله به مشهد یا قم نرفته است که نیست

به باران بگو:

سردترین زمستان این سالها افتاد در تابستان

و محرم و رمضان اخر به هم رسیدند

به باران بگو:

زندان شستنی نیست؟

2
                                                    

تاریخ سرسرای سبز باغ شد

وتو دستت رادراز کردی برای گرفتن دستا ن سرد من

تو را از پشت کوچه ها هدایت می کنند آنها که مداد های سبز شان را از عصبانیت شبانه روز می جوند...

تو اما کمی صبر کن

این بوم کمی برای این نقاشی تنگ است

مداد های سبزت را در پستوی نمناک خانه پنهان نکن

این نقاشی کمی برای پنهان شدن دیر است

سر به هوا با پای برهنه در میان پنبه ها مرا در آغوش بگیر

اگر چه پنبه ها و آتش

اگر چه شهر و خاکستر

جایی که از پشت میله ها تنها می توان باغ را دید

بگذار پنبه ها و آتش

بگدار شهر و خاکستر

تکلیف را با مداد های نو تراشیده معلوم کن

این بوم کمی برای این نقاشی تنگ است

دیوار ها اما بلندند

دیوارها اما تازه اند

من با همبن کلاغی که صبح زنگ خانه را خواهد فشرد می روم

تا فردا اعتراف کنم:

سپید رنگ کلاغهاست

کلاغها آغاز سپیدی

و چقدر ما ضلم کرده ایم که گردوهای سبزمان را از باغ چیده ایم

و چقدر کلاغها مظلومند که گردوهای سبز ما به دهان از باغ دور می شوند

تکلیف را با مداد های نوتراشیده معلوم کن

کلاغ ها نز دیکند...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 20:18  توسط عباس جمالی | 

پروانه های در خون غلتیده

سکوت سنگ شده

به دونده ای می مانم که تنها در پشت موانع می دود

به اندازه ی تمام دگمه های جهان زخم هایم باز شده است وهنوز می دوم

سوزن فرورفته در قلب فرشته ها

خون پاشیده دارد

چرا پیراهن هایشان را نمی شورند

چرا راست راست با پیراهن هایشان قدم می زنند

چرا به پیراهن های ما خیره می شوند

پیراهن های ما که جز پارگی چیزی ندارد

می دانم عزیزم

می دانم:

سگ استعاره خوبی نیست برای این همه درندگی

سگ حیوان نجیبیست به پیشگاه دندان های نشسته شان

سگ خاطره ی خوب کودکی من است

حاضر نیسنم با خاطرات بد جوانیم عوض کنم

عزیزم

محبوب در خون تپیده ی من

برای یک بار هم که شده

آزادی ما را آزاد گذاشت

تا به او فکر نکنیم وتنها در کافه های شلوغ شهر با هم

یک ترانه ی قدیمی راز مزمه کنیم

و برهنه همدیگر را بپوشانیم

این کافه را تو ساخته بودی با لبخندت

با چراغ های خاموش

با شهری که در پشت سر ما مشغول خواب بود

وتو همه چیز را بیدار نگه داشته بودی

آنها در فرودگاه انتطار نشستن هواپیمای روسی را می کشیدن

و برای محبوبه های گردن کلفت

فرش های قرمز از خون فرشته ها پهن می کردند

و ما در خیابان ها گره های بغضمان را به هم گره می زدیم

تا دستان فرشتگان بدون ریسمان نماند

 حرافی مرا از احتیاط ببخش

ترس مرا از ترسیدنت ببخش

من در این چغرافیای غریبه تنها  آغوش تو را خانه ام می دانستم

 وامروز وطنم را در پشت این کلمات زندگی می کنم

محبوب به خون شسته ی من

برای پرواته ها کلاس پریدن گذاشتند

مبادا که تن به آتش بدهند

اما تو امروز در میان آتش

کلاس هایشان را به آتش کشیدی

 

 


 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 21:12  توسط عباس جمالی | 

آ....ز......ا........د......ی

چرا گوشی ات را بر نمی داری شمارش گرفتن شماره ات از دستمان در رفته است پیغام گیر هم که نداری ندا سهراب کامران محسن امیر جواد همه از بس شماره ات را گرفتند شمارش نفسهایشان یادشان رفت یک سر کوچک به ما بزن ما هنوز هم ایستاده ایم راستی اگر پیراهن های سبزمان را به تن نداشتیم تعجب نکنی مشکی هایمان را آخر همبن هفته در می آوریم اگرآمدی و مرا ندیدی ببخشید من از دور هم که ببینمت سکته می زنم شاید هم شمارش نفسهایم از یادم رفته بود ......

فدای تو: ما


+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 1:17  توسط عباس جمالی | 

محسن را از هیجده تیر گرفته اند خروس همسایه که خواند مثل تمام شب های این روزها نمی دانم غلت چندم را می زدم که تمام خاطراتم با محسن آوار شد...از روز های شروع دانشگاه پسر آروم کم مویی را می دیدم که با تمام خونسردیش از خیلی ها پر کارتر بود وطنازی مخصوص به خودش را داشت... مشغول تمرین تیاتری بوده اند که با بچه های کرج مدت ها بود تمرین می کردن ودر دانشگاه هم دو سه روزی اجرا رفتند که سال بعد با همان کار در جشنواره ی دانشجویی شرکت کردند... آشنایی من با محسن از تمرین های تیاتر آخرین زهر خنده ی زمان مرده شروع شد دستیار کار گردان بود ومن بازیگر ....من مثل همیشه با بد غلغی هایم با بامداد وبهروز کارگردان ونویسنده ی کار بحثم می گرفت واکثر وقتها محسن حرفم را می گرفت برای همین قرارو مداری برای کارهای بعدی گذاشتیم...یادش بخیر در کار کلاسی محسن برای دژاکام نقش انگشتراند خانه اشباح ایبسن را بازی می کردم شعور بالایی دارد بازیگر را راحت می گذارد و به موقع دخالت می کند برای تمرین وقت زیادی نداشتیم تمرین کمی کردیم و رفتیم برای اجرا من وسط اجرا مثل همیشه دیالوگ را فراموش کردم وشروع کردم به بافتن محسن دلش را از خنده گرفت و پشت صندلی ها قایم شد ....محسن دلم برای دل درد های خندیدن هایمان تنگ شده برای آش فروشی انقلاب برای ... نمی دانم مهری که در پیش است دوباره به ما فرصت کمدی خواهد داد می دانم که شیفته ی کمدی هستی می ترسم محسن می ترسم روز هایی که در پیش داریم همه ما را وسط تراژدی رها کند تراژدی بودن یا نبودن.... یکی باشد یکی نباشد نه محسن بیا خروس همسایه حالا که تو را برسرم آوار کرده نمی خواند بیا دوباره کمدی کار می کنیم نمایشنامه ی هنر نوشته ی یاسمینا رضا قراربود من و نوید وفراز برایت بازی کنیم بیا بازی می کنیم اگر هم شد بزرگتر هارو هم به بازی می گیریم.....دلت در بند آ رام (آمین)

+ نوشته شده در  شنبه سوم مرداد 1388ساعت 19:17  توسط عباس جمالی | 


چند شماره را به صورت اتفاقی کنار هم بچینی و دستت را بیاندازی به روی شماره گیر تلفن وعدد های اتفاقی را فشار بدهی شاید کسی در آ نسوی خط جوابگوی تو بشود شاید هم در لا بلای حرفها وسوالهایی که رگبار می کنی کلمات آبدار نثارت کند وصدای ممتد بوق لعنتی اشغال گوشت را کر کند...از روز هایی که یادت نمی آید به کلمات و نوازشهای آبدار دیگران در مقابل سوال عادت کرده ای.. هر وقت پای سوال به میان می آید همه یکسره بوق اشغال می زنند همه صحبت از نان وآب نداشته شان می کنند و قد وقامت سوال را بی نان و آب که هیچ نان بر هم می پندارند... البته که بیراه هم نمی روند...پرسشگر با سوالاتش تخم مرغ دزدیدیست که بعد ها کارش به ربودن یقین وعادت هم کیشانش می شود و کارش به شترمرغ دزدیدن کشیده می شود... همه ی پیامبران و مصلحان اجتماعی سرقتگران بزرگ عادت وسنت بوده اند و مردم در عادت فرو رفته در نهایت تاریکی با سنگ های در مشتشان می گفته اند: ما به آنچه پدرانمان گفته اند معتقدیم...

ایران امروز با تمام زخمهایش نوید عبور از پدران را می دهد....
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 17:2  توسط عباس جمالی | 
                         بغض و زندان

زندانی

آن روز که یکی از بچه های دانشگاه زنگ زد و گفت:فلانی وفلانی وفلانی را گرفته اند و از فلانی و فلانی خبری نیست بغضش ترکید وگفت:تورو خدا عباس تو مواظب خودت باش....بغض گلویم را گرفت...

آن روز که گیج در خیابان های دود گرفته می دویدم و روبروی چشمانم بغل دستی هایم را که لحظه ای پیش با آن ها هم قدم بودم وشاهد بودم هیچ عمل خلافی از آن ها سر نزده بود دست بسته ومحقر می بردند بغض گلویم را گرفت....

آن رو که از بدیِ زیاد حالم به سینما پناه برده بودم و اصغر فرهادی با درباره ی الی اش کمی حالم را خوب کرده بود وقتی پا از سینما بیرون گذاشتم تا به رسم همیشه کتاب فروشی های انقلاب را زیرورو کنم؛دیدم گاردی های عزیز با لباس های باد کرده قدم به قدم خیابان های فرهنگی پایتخت را نظامی کرده بودند و در انعکاس شییشه ی کتابفروشی ها شاملو و فروغ و گلشیری وموراکامی و براتیگان با لباسهای لجنی نظامی در هم شده بود و ماشین های جادارشان برای اوین پارک شده بود...بغض گلویم را گرفت.....

آن روز که در پشت میز کارم مشغول نوشتن دومین بند شعر عاشقانه ای بودم نگاهم به تلویزیون خورد ودیدم درعکسی که گذاشته بود دست بزرگی روی صورت دختری با دهان باز کرده از خشم خوابیده بود و دست پسر بغل دستی اش را برادران مومن به سمت ماشین های جادار اوین کشیده بود کاغذ را پاره کردم و بغض گلویم را گرفت ......

و در جمعه ی دیروز که دوباره همه آمده بودند تا بغض گرفته در گلویشان را روبروی عبادتگاه برادران فریاد بکشند و برادران آمده بودند تا دوباره برادریشان را با کاشتن دوباره ی بغض در گلوها ثابت کنند...وقتی هاشمی در پشت تریبون نماز قدرت بغض گلویش را گرفت وگفت زندانی های سیاسی را باید آزاد کنند پی بردم اگر کمی اهل درد باشی برایت زندان وبغض دوقلوهای به هم چسبیده اند:

چه زیر باتوم و گاز اشک آور در خیابان باشی

چه درحصار محافظین تنومندت در پشت تریبون نماز قدرت
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 20:20  توسط عباس جمالی | 

زنده باد حاشیه

ممنوع ممنوع ممنوع ممنوع ممنوع ممنوع ممنوع ممنوع ممنوع ممنوع ممنوع ممنوع ممنوع ممنوع ممنوع ممنوع ممنوع ممنوع ممنوع ممنوع ممنوع ممنوع ممنو...

دو بند نوشتن بی وقفه ی ممنوع،کم است برای تمام ممنوعیت های چشیده ی حاشیه نشین ها.ساعت حکومت به وقت حاشیه نشین ها دایره ی قدرت را تنگ تروتنگ تر کرد چنانکه دایره مبدل به سوراخ کوچکی شد که تعدادی محدود در پشت آن قرار گرفته اند و از این سوراخ کوچک به نسل در حاشیه نگاه می کنند.  نسل درحاشیه در زیر بارتمام قدرت های ایدیولوژیک حکومت قرار گرفتند تا سر خم کنند در مقابل آره های موروثی نسل های پیش  ومدام  در گوششان خوانده شد: به آن شکل هایی که ما به آن آری گفتیم توهم آری بگو ؛نه شک کن نه یقین بیاور تنها یک آری لازم است که خیال صاحبان قدرت از آرامش تو آرامش بیاببند اما یک نه تو آنچنان خوابشان را آشفته می کند که شاید شبانه که خواب باشی به سراغ تو بیایند و مجوز یک آری کوچک هم شده با مال وخال و... اگر نه با انفرادی وهزار کوفت وزهر مار محدودگر قدرت از تو بگیرند...نسل در حاشیه اما همچنان به حاشیه بودنش می بالد زیرا اصحاب قدرت در نهایت نیازمندیشا ن و ترسشان را با ممنوعیت های روز افزون اعلام می کنند. فرهنگ و هنر حاشیه تن به رسمیت نمی دهد و کلماتش را در آب راکد حکومت نمی شوید وبا حرارت بازدم مستبدین خشک نمی کند و تاوانش را که تیغ برنده ی سانسور،عدم انتشار وممنوعیت است می پردازد.گره کور خرداد هشتاد و هشت هم عکس العمل گره های کوریست که حکومت با  ممنوعیت گشت های ارشاد و وزارت فرهنگ و ارشاد در دامن حاشیه انداخت و حاشیه را در حصار لباس غیر مجاز،موسیقی غیر مجاز،فیلم غیر مجاز،سایت ها و وبلاگ های غیرمجاز  و این آخری تجمعات غیرمجاز؛حاشیه را وادار به کار انداختن اندام نامریی قدرتش کرد. در چهار سال دولت نهم (که با آگاهی شعار دولت مردمی داده بود و خود را  بر آمده ااز آرای حاشیه نشین ها می دانست) قدرت کوشید با سرپوش خدمتگزاری اقتصادی  به تقویت ریشه های بنیاد گرایی وخشکاندن ریشه های تازه حقوق انسانی که دولت اصلاحات با فشارحاشیه ی قدرت در قدرت دوانده بود بپردازد  سعی شد با سازوکارهی امنیتی کمر رسانه های منتقدشکسته شود تا بسیاری از روزنامه نگاران وفعالان جامعه ی مدنی از کار بیکار شوند یا در بند اسیرشوند  یا اینکه عطای حقیقت  را به لقایش بفروشند.. دولت نهم همیشه فراموش می کرد اگر حاشیه تحریم نمی کرد و در سال هشتادوچهار به میدان می آمد رای سازمان یا فته  اش همچنان که در هفتادوششت وهشتاد شکست خورد؛شکست می خورد. در خرداد هشتادوهشت حاشیه دوباره به میدان آمد وبغضشان از وضع موجود بیش از حبشان به کاندیدای سبزوتعقیر بود.حاکمان به خوبی این بغض را رصد کردند ولی به اشتباه  خیال باطل کردند و با مهندسی انتخابات نه تنها جنبش حاشیه را در نطفه خفه نکردند بلکه  خواست های اصلاحی آنها را به خواست های رادیکال مبدل کردند. رییس جمهور منتخب شورای نگهبان به واقع دروغ نمی گوید!! اگر می گوید: در این گوشه کنارا چندتا خس وخاشاک هم صداشون در اومد.. او دارد با صراحت از نگاه حاکمان به حاشیه نشین ها سخن می گوید ولی حالا خوب به این درک رسیده است که اگر حاشیه نشین ها باور کنند دارای قدرت هستند  دیگر هیچ قدرتی جلودار آنها نیست...پس زنده باد حاشیه.   
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 6:56  توسط عباس جمالی | 

               منبر روضه خوانی حسینیه شلمان
مثل اینکه اینبار قم قصد پر کردن قمقمه های خالی مشروعیت نظام را ندارد.بارها از سوی نظریه پردازان مورد پسند حکومت مطرح شده است: جمهوری اسلامی مشروعیتش را از قید اسلامیت می گیرد ومقبولیتش را از آرای مردم و نشانه ی اسلامیت نظام را حضور رهبری و سایه ی تاییدش می دانند وآنچه همیشه به عنوان پشتوانه و مشروعیت رهبری واسلامیت نظام بوده است رو حا نیت قم نشین وحوزه های علمیه قم بوده است که همیشه با تمام اختلاف نظرها  اکثریت (به ظاهر هم) همگام با رهبری و تاییداتش بوده اند.این قاعده ی مرسوم مثل بسیاری از قاعده های مرسوم دیگر در روز های قاعده شکن خرداد هشتاد و هشت شکسته شد و  حجره نشینان قم در روز های پیش وپس ازانتخابات راهی دیگر رفتند. حمایت بی پرده ی  اکثریت علمای قم از کاندیدای سبز ومخالفت روحانیت نوپا ی مدرسه ی حقانی با علما با تبعیت از شکل همیشگی اساتیدشان: توهین و هجوم و افترا همراه شد. در روزهای ناگوار پس از انتخابات هم تبریک زود هنگام رهبری پیش از نهایی شدن شمارش آرا ودر نماز جمعه ی تاریخی پس از انتخابات با نوعی اعلام رای خود به  محمود احمدی نژاد وتبریه اش از انتقاد منتقدین واعلام نارضایتی از اعتراض های خیابانی معترضین به نتیجه ی انتخابات گسست پیش آمده را عمیق تر کرد.زیرا از این سو هیچکدام از علما حاضر به فرستادن تبریک به رییس جمهور منتخب رهبری نشدند و در بیانیه های پس از انتخابات روی خود را کامل به کاندیدای سبز و تغیر وهوادارانشان چرخاندند. روحانیت محافظه کار قم با این حرکات بی سابقه در روزهای پس از پیروزی انقلاب خودآگاه یا نا خودآگاه خود را همطراز روحانیت منتقد و رادیکال قم کرد و پیوندشان حامل گسست بیشتر آنها از تصمیمات حکومتی ودر نتیجه خالی ماندن قمقمه ی مشروعیت نظام در قم می باشد.   

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 6:50  توسط عباس جمالی |